Monday، August 25

اعتیاد به بیست وچهار، اعتیاد به همه خوبی‌هاست

چند روزی است که با کامپیوتر دفتر نمی‌شود وارد اینجا شد. مشکل فنی هم بد دردی است. راستی مصاحبه چاپ شد. همان که گفتم خیلی دوستش دارم. خیلی سریع می‌گذارمش اینجا تا بخوانیدش. آمار کارهای عقب‌مانده‌ام دارد زیاد می‌شود. کمی که بگذرد و اوضاعشان همین طوری بماند، بدقول می‌شوم. سریال 24 خود هروئین است. من تا قبل از اینکه ببینمش، خیال می‌کردم تصوری تقریبی از اصول اولیه تصویر دارم. الان احساس می‌کنم تا به حال در غار زندگی می‌کرده‌ام. تازه دارم می‌فهمم، زمان و مکان و روایت و تدوین و فیلمنامه یعنی چه. 24 کلاس درس است. کتاب نادر را هم خواندم. کتابی که مدت‌هاست به دست چاپ سپرده و تازگی‌ها بیرون آمده است. بررسی روایی/مستند جنبش دانشجویی امریکای دهه شصت است. تمام کتاب یک افسوس بزرگ دارد. نوشتن یک یادداشت برای این افسوس هم از آن کارهایی است که باید زود انجامش دهم؛ کاش دانشجویان این کتاب را سال 77 می‌خواندند. ضمنا همین جا از کافینت عزیز که به من این فرصت را داد تا به اینجا سری بزنم و حرف‌هایم را بنویسم، تشکر می‌کنم.

Monday، August 18

کوچه شما هم عروسی شده

دو تا ظلم بزرگ وجود دارد، که من دلم برای مظلومانش اصلا و ابدا نمی‌سوزد. یکی کشته شدن مردم عراق است و دیگری توقیف مطبوعات اصولگرا (تهران امروز و همشهری جوان و...). راستش رویم نمی‌شود بگویم ولی یک جورهایی هم خوشحالم که آقای احمد توکلی دارد جلز و ولز می‌کند و کمپین راه انداخته که آزادی بیان نداریم و اینها. فقط نمی‌دانم ایشان آن روزی که مرتضوی 18 روزنامه را یک‌جا توقیف کرد، در کدام صف ایستاده بود. آزادی بیان فقط مال سایت الف است؟ آقای توکلی. از صمیم قلب آرزو می‌کنم همه رسانه‌هایتان تا ابد توقیف شود. همین آرزو را برای همشهری جوانی‌هایی دارم که در روز توقیف آن همه رسانه، دنبال کار حرفه‌ای‌شان بودند و ککشان هم نگزید که هم‌صنفانشان، بی‌کار شده‌اند. دلشان به چندغازی خوش بود که از منابع حکومتی می‌گرفتند. تا می‌گفتی چرا می‌روی آنجا می‌گفتند:«من روزنامه نگار حرفه‌ای ام. مهم این است که کارم را خوب انجام دهم و...». یادشان نبود که ارشاد و مرتضوی در کارشان حرفه‌ای‌ترند. آن روزها صدایی در نیامد. گذشت و گذشت و ده‌ها و ده‌ها روزنامه‌نگار دیگر بی‌کار شدند و همان‌ها که امروز غمگین بسته شدن هفته‌نامه موفقشان هستند، دلشان خوش بود که فساد فرهنگی را نطفه خفه کرده‌اند. کاش یک بار یکی‌شان یک جایی اعتراضی می‌کرد. خوشحالم. به اصطلاح پ.ن: فعلا که جناب آکسفورد هم با آقای توکلی هم‌صدا شده و اینجا اعلام کرده که کردان(وزیر کشور کشور بزرگ جمهوری اسلامی ایران)، هیچ‌گونه مدرکی از این دانشگاه ندارد. عرض نکردم؟ کوچه شما هم عروسی می‌شود آقای توکلی. فقط روزنامه‌های اصلاح‌طلب با استعمار پیر هم صدا نمی‌شوند. شما هم بله.

Saturday، August 16

پیشنهاد بی‌شرمانه بچه پولدارها

قبل از اینکه این پست را بخوانید، سری به این صفحه بزنید. فراخوان یک مسابقه عکس است. یکی از فوتوبلاگرهای مطرح هم آن را به راه انداخته و فراخوان جالبی دارد. اما من هر طور فکر می‌کنم، توهین بزرگی در نفس چنین مسابقه عکسی می‌بینم. برگزار کنندگان اعلام کرده‌اند برای اینکه از شر وسایل دست دومشان راحت شوند، آنها را به عنوان جایزه به برندگانی می‌دهند که بچه‌پولدار نیستند. جمعه‌بازار یا جایی که افراد اجناس دست دوم خود را در آن «بفروشند» مکانیزم مشخصی دارد و قابل توجیه است. اما اینکه یک عده آدم به عنوان بچه‌پولدار بخواهند چیزهایی را که دیگر به دردشان نمی‌خورد به برندگان هدیه بدهند، واقعا بی‌شرمانه است. مگر برندگان، خوشه‌چین خرمن شمایند که ته‌مانده مزرعه‌تان را ارزانی‌شان می‌کنید. اگر بچه‌پولدارید، یک سری جایزه نفیس و نو بخرید و به بهترین‌ها، جایزه‌اش بدهید. اگر هم وسایلتان توی انباری باد کرده، مشاغلی هستند که می‌توانید این وسایل را به آنها بدهید. من می‌دانم که این بلاگ خوانندگان چندانی ندارد. راه دیگری هم ندارم که این اعتراض را بیان کنم. اگر آمدید و دیدید با این حرف‌ها موافقید، هر جا توانستید اعتراض کنید. اگر هم با حرف‌های من مخالفید، با هر زبانی که راحتید بگویید کجای حرف‌هایم غلط است.

Wednesday، August 13

باقی فسانه است

تمام روزهایی که برای رسانه‌ها کار کرده‌ام، به احساسی که الان دارم می‌ارزد. خیلی خیلی خوشحالم و هدفم از نوشتن این پست، ذخیره این احساس خوب است. امروز یک مصاحبه خوب گرفتم و احساس رضایت زیادی دارم. به همین سادگی احساس می‌کنم که خوشحالم. این قدر دوستش دارم که بعد از ترجمه‌اش، همین‌جا می‌گذارم تا بخوانیدش. از کارم راضی‌ام و این برایم خیلی مهم است.

Tuesday، August 12

سینما، سینما

شک ندارم که بهترین موضوع برای بحث کردن، شناختن آدم‌ها و احساس خوشبختی در این روزهای سگی، فیلم است و سینماست. اسمش را می‌گذارم پناه بردن به خلوتی دروغین برای جدا شدن از واقعیت‌های لعنتی که مدام گریبان همه را گرفته‌اند. حتما خیلی‌های دیگر هم در جاهای دیگری این را نوشته‌اند و در باره‌اش اظهار نظر کرده‌اند. واقعا نمی‌دانم اگر فیلم نبود، این روزهایم را(یکی دو سال گذشته را) چگونه می‌گذراندم. فیلم بهترین تجربه مشترکی است که آدم‌ها می‌توانند درباره‌اش صحبت کنند. خلاصه حرفم این است که فیلم در این روزها کاملا کارکرد دارد. جایگاه مهمی دارد و من کماکان به دیدنش ادامه می‌دهم و از همه عوامل قاچاقچی هم به خاطر اینکه جدیدترین و بهترین فیلم‌ها را در گوشه خیابان با زیرنویس‌های خوب به دست ما می‌رسانند تشکر می‌کنم. ارزش کارشان اصلا کمتر از مترجمان غربی نیست که روزگاری علوم ملل دیگر را ترجمه کردند و اروپا را از قرون‌وسطی درآوردند. ما البته با این چیزها محال است از این وضعیت گند خارج شویم. فقط می‌نشینیم و لذت می‌بریم.

Monday، August 4

کدام پل؟ کدام تصمیم؟

کاش دستگاهی وجود داشت که نشانمان می‌داد کدام لحظه از زندگی، واقعا لحظه مهم و تعیین‌کننده‌ای است. مثلا یک صبح که از خواب پا می‌شدیم آژیر می‌کشید و اعلام می‌کرد: «امروز را دریاب. هر تصمیمی امروز بگیری تا عمر داری با توست». شاید هم واقعا نشود انتظار اختراع چنین دستگاهی را داشت. من که واقعا نمی‌دانم کجاها چه تصمیم‌هایی گرفته‌ام که امروز این‌جوری‌ام. خیلی وقت‌ها بوده که احساس کرده‌ام فلان کار واقعا بر آینده‌ام تاثیر می‌گذارد اما آن‌قدرها هم موثر نبوده و گاهی بر عکس. وقتی کسی چنین یادداشتی می‌نویسد، آگاه باشید که در هنگامه مهمی قرار گرفته. بدانید مجبور است تصمیم مهمی بگیرد یا لا اقل فکر می‌کند:« دیگر وقتش رسیده که «تصمیم مهمه» را بگیرم». حتی اگر خودش هم نداند آن تصمیم مهمه، چیست و چگونه است... به راستی کدامین پل در کجای جهان فروریخته است که هیچ کس به خانه‌اش نمی‌رسد...