Saturday، May 31

ما بردیم، مابردیم، چلوکبابو ما خوردیم

پس از پشت سر گذاشتن یک سال سینمایی درخشان با کلی فیلم خوب و دیدنی، این نگرانی به‌وجود می‌آید که آیا سال بعد هم همانگونه خواهد بود؟ برای من این نگرانی چند شب پیش حل شد وقتی نشستم و فیلم «21» را دیدم. فیلم با صدای شخصیت اصلی فیلم آغاز می‌شود: «ما بردیم، ما بردیم، چلوکبابو ما خوردیم» و نویسنده، کارگردان و همه آنهایی که در ساخته شدن این فیلم، دخیل بوده‌اند، تا انتهای فیلم به این شعار پایبند بوده‌اند. فیلم ترکیبی است از دو فیلم کازینو(اسکورسیزی) و راندرز. احتمالا اغلب کسانی که گذرشان به این وبلاگ بیفتد، از این فیلم لذت می‌برند و البته همه عاشقان جناب مستطاب کوین اسپیسی، لذت کافی را از نقش و بازی حضرت ایشان خواهند برد. درباره این فیلم چند روز بعد کامل می‌نویسم. اجالتا بروید و از دی‌وی‌دی‌فروشی‌های جنب پیاده‌رو بخریدش، تحلیلش بماند طلبتان. یا حق. پ.ن: فقط یک نکته باقی ماند فیلم قبلی این کارگردان، مادر شوهر هیولا بوده است. همان که جنیفر لوپز در آن بازی می‌کرد و کمی تا قسمتی آبگوشتی بود. امروز این را فهمیدم و واقعا احساس کردم کارگردان‌ها چه قدر می‌توانند پیشرفت کنند.

Tuesday، May 27

مرگ آقای مهم

خبر درگذشت سیدنی پولاک، حالم را گرفت. من عاشق بازی او در چشمان باز بسته(خدایا یعنی یک روز می‌شود من بفهمم ترجمه دقیق اسم این فیلم چیست؟) هستم. لحظه‌ای که دکتر ویلیام هارفورد(تام کروز) را به اتاقش فرا می‌خواند، ترس و اضطراب و از همه زیباتر، نوعی شرمندگی پنهان از تک‌تک حرکاتش بیرون می‌ریزد. یا آنجا که در پایان داستان، تلاش می‌کند تام کروز را با حقیقت پنهان زندگی جنسی مردمان دور و برش آشنا کند... حال آدم گرفته می‌شود. او آدم مهمی بود. سال‌ها فیلم ساخت و مخاطبان و منتقدان هم دوستش داشتند. نمونه‌اش، موفقیت فیلم مترجم بود. سابرینا را هم خیلی‌ها دوست دارند. به‌عنوان تهیه‌کننده هم، جدیدترین فیلمش مایکل کلایتون بود. اما اتفاق عجیب این است که تک‌تک عوامل فیلم کوهستان برفی دارند از دنیا می‌روند. دو سه ماه قبل که کارگردانش درگذشت الان هم همین آقای پولاک به عنوان تهیه‌کننده‌اش فوت کرد. دوستداران آقای جود لا و خانم کیدمن، باید بیشتر مواظب باشند. پولاک آدم مهمی بود. پولاک رفت.

Tuesday، May 20

فانوس در کابوس

خوشبختی بزرگ این است که به خاطر یک کابوس غیرواقعی، از اشتباهات واقعی خود پیشمان شوی. پاک شوی. توی کابوس برسی به اینکه عذرخواهی کنی، جبران کنی. بعد چشم‌هایت را باز کنی و آنچه دیده‌ای،‌ فانوسی باشد که در کابوس، راه را نشانت داده.

Thursday، May 15

این سهل است

در راستای اهداف بلند پست قبلی، این یادداشت آقای ابک را هم بخوانید. کلی به من تیکه انداخته و البته بحث خوبی را هم مطرح کرده است و به تفکیکی دقیق میان حقوق بشر و حقوق شهروندی در دنیای جدید اشاره کرده است. مطلبی را هم از وبلاگ یک اصفهانی کش رفتم که او هم احتمالا قبلا از جای دیگری کش رفته و البته اصل اصل ماجرا مال عطار است که در تذکره‌الاولیا آورده. درخشان است. نقل است حسن بصری می‌گفت: از سخن مستی عجب داشتم، مستی را دیدم در میان وحل (گل ولای) راه می‌رفت، افتادن و خیزان. گفتم: قدم ثابت دار تا نیفتی. گفت: تو قدم ثابت دار کرده‌ای شیخ با این همه دعوی؟ من اگر بیفتم مستی باشم به گل آلوده، برخیزم و بشویم. این سهل است. اما از افتادن خود بترس که خلقی با تو بیفتند!

Sunday، May 11

ما نسبت به سلسله مراتب، شیفتگی داریم

برای من «بارها» پیش آمده که از کنار «رفتگر شهرداری» بگذرم و از روی عادت یا احترام یا هر چیز دیگر به او بگویم «خسته نباشید». امروز داشتم می آمدم خانه. کسی را دیدم که دور و بر سطل آشغال بود. اول فکر کردم «مامور شهرداری» است. تا آمدم بگویم، دیدم نه، آشغال‌جمع‌کن است. بی‌اختیار منصرف شدم و به راهم ادامه دادم. یک لحظه با خودم فکر کردم واقعا چرا من به آن آشغال‌جمع‌کن نگفتم خسته نباشید. اصلا تا حالا برای شما پیش آمده به کسانی که توی زباله‌ها دنبال چیزی می‌گردند بگویید خسته نباشید؟ قاعدتا وضعیت مالی آنها به نسبت ماموران شهرداری، بدتر است. هر جوری هم فکر کنید کار آنها از ماموران شهرداری دشوارتر است. یافتن چیز به درد بخور از میان انبوه زباله‌ها، قاعدتا کار سخت‌تری است. پس آنها اصولا باید بیشتر مستحق شنیدن خسته نباشید باشند. اما چند چیز مهم وجود دارد که باعث می‌شود ما فقط به ماموران شهرداری بگوییم خسته نباشید. اول اینکه تصور می‌کنیم مامور شهرداری به نظافت عمومی توجه دارد و آشغال‌جمع‌کن، چتربازی است که دنبال پر کردن جیب خود است. اما این شاید خیلی مهم نباشد. «اتیکت» خیلی مهم‌تر است. مامور شهرداری اتیکت دارد و در سلسله مراتب اداری، تعریف شده است. برای همین ما به راحتی با یک صنف طرفیم و به دلیل اینکه سلسله مرتب برایمان اهمیت دارد، (من شیفته سلسله مراتبم) به راحتی به او و هم قطارانش خسته نباشید می‌گوییم و از کنار لباس‌شخصی‌های آشغال‌جمع‌کن می‌گذریم. اگر مثال مشابه‌ای به ذهنم رسید، دنباله این یادداشت می‌آورم. شما هم اگر حالش را داشتید یاری کنید تا من شوهر داری کنم.

برچسبها: